ارزو-من خیلی سرمایی هستم
امید-من هیچی نیستم
این مطلب توسط روز سه شنبه 8 شهریور 1390 در ساعت 09:46 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
روزهای میانی تابستان است
وتمام کرگدن ها در خوشی کامل در مرداب زندگی می کنند
و تنها عاشق شهر در دور دست
و در تنهایی
نی می زند
این مطلب توسط روز یکشنبه 16 مرداد 1390 در ساعت 07:49 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
سایه هنوز روی دیوار است
سرم را بر می گردانم تا بار دیگر بدانم کسی در اتاق است
کسی نیست در اتاق
فقط منم
روی صندلی نشسته ام و می نویسم
سرم را بالا میگیرم
بار دیگر سایه را می بینم
ادامه می دهم و می نویسم
دوست دارم بار دگر نباشد روی ان دیوار
نمی دانم چگونه می گذرد زمان
لعنتی
چه شد ان همه احساس؟
تو چه می دانی از من
او گوش می دهد به من
گمان کنم حالا دارم فریاد میزنم
به جز من کس دیگری در اتاق است
سایه اینک جزئی از وجود من شده است.
این مطلب توسط روز چهارشنبه 8 تیر 1390 در ساعت 08:55 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
هوا دم کرده
دچارتهوع شدم
من دوست دارم کرگدنبشم شما دوس ندارید؟
از معبر اندوه داشتم رد میشدم که نگاهم به کرگدن های زیادی افتاد
ناگهان
دلم هوای مرداب را کرد
مرداب کجاست؟
نماینده ی سقوط اخلاقی کیست؟
ذهنم یاری نمیکند
مثل عروسک پشت پرده
این مطلب توسط روز سه شنبه 31 خرداد 1390 در ساعت 09:39 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
اینجا همه چیز مقدس است
چون روزی تو اینجا بودی
نفس میکشیدی
و عطر تو پیچیده اینجا
زمینی که گام هایت را روی
ان گذاشته بودی
و دیواری که بر ان تکیه زده بودی
اینجا همه چیز مقدس است
و بوی عطر همیشگی ات می اید
از سر استین های پیراهنم
و با بوی ان ترا احساس میکنم
در کنارم
و صدای گوش نواز و طنین اندازت
چه نزدیک است
گویی همین جایی
همین جای همیشگی
کنار من
و ان چشمها چه معصومانه به من می نگریست
اینجا هنوز مقدس است
چون یاد تو اینجاست
اینجا
و من هر شب در این مکان مقدس سجده میکنم
این مطلب توسط روز پنجشنبه 5 خرداد 1390 در ساعت 09:46 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
شب ها
وقتی ماه می تابد
من وضو میگیرم
و بهترین وازه ها را بر می دارم
و می روم
بر مرتفع ترین ساختمان شهر
شب ها
وقتی ها ماه می تابد
من توی دفتر مشقم
تمرین عشق می کنم
نگاه کنید
پیراهنش بوی یاس می دهد
و دست های من
که سر استین های او را بوییده اند
شب ها وقتی ماه می تابد
من روحم را برمی دارم
و
سفر می کنم به دور ها
...
این مطلب توسط روز پنجشنبه 25 فروردین 1390 در ساعت 06:22 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
با احساساتم چه کنم
که همه شوقی از بی شوقی من است
با یاد هر خاطره ای اشک از چشمانم سرازیر می شود
و من در پاسخ به سوالاتت عاجزم
تو بگو من چه کنم
لحظاتم همه در سکوت سپری می شود
چون دیگر کلمه ای نیست
سخنی نیست
همه چیز چگونه یک باره به اینجا رسید؟
چه شد؟
به یاد ندارم
تو بگو
تو به من یاد اور کن
تو سکوت نکن
نجاتم بده مرا از خودم
معنای این نگاه های بی معنی چیست؟
خستگی؟
-
باز هم که سکوت
سکوت
این مطلب توسط روز سه شنبه 10 اسفند 1389 در ساعت 10:05 ق.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
تازه می فهمی که هیچ اختیاری نداری
تو مجبوری
اجبار.اجبار.اجبار
یه جایی خوندم که نوشته بود
وقتی هیچ نظمی وجود نداره و تو نمی تونی نتیجه ی کار هاتو پیش بینی کنی پس هیچ اختیاری نداری
می دونی چرا؟
چون اختیار تابع نظمه
ایا نظمی وجود داره؟
تو چطور فکر می کنی؟
فکر می کنی که اسم این اختیاره یا اجبار؟
این مطلب توسط روز چهارشنبه 20 بهمن 1389 در ساعت 06:42 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
مگه من کی هستم؟
اره با توام
صدامو میشنوی
من یه احمقم
دارم با حماقتم زندگی می کنم
نمیدونی چه کیفی داره
ولی تو امتحان نکن
از من که گذشت
من دیگه اختیاری ندارم
فقط دلم به یه چیز خوشه
سرنوشت
تقدیر
تقدیری که باید خودم به دست خودم رقم می زدم
نشد
نپرس چرا
خسته ام
خیلی تنهام
هیچ کس نیس که با من احمق حرف بزنه
انقدر کارم احمقانه هست که خجالت میکشم با کسی حرف بزنم
اخه چی بگم
روزی هزار بار فقط اسم تو رو می نویسم
همه جا
روی نیمکت چوبی
روی کاغذی از جنس دل
جوهری از جنس اشک
این مطلب توسط روز سه شنبه 23 آذر 1389 در ساعت 06:01 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
چشم هایم رو میبندم
باز هم یک سفر دیگر
پرواز
اوج
چشم های خیره ی من
زندگی
بی تو یا با تو
چه فرقی میکنه؟
لبخندی که زود از روی لب هایم محو میشود
نهایت زندگی
نقاشی های من
اره نقاشی های نقاش خیابان چهل و هشتم
نقاشی که روزی در سیاهی چشمانی گم شد
و وقتی خود را یافت که دیگر چیزی از او باقی نمانده بود
اما حالا
چشم های تو
نگاه های بی معنی
صدای تو
نقطه ی نامعلوم
صداهای ازار دهنده
صدای موزیک پسر همسایه
ازار
فرار
درد
مرگ
بی فردایی
تنهایی
نهایت زندگی
پرواز و اوج گرفتن
تکان خوردن پرده ی اتاق
ترسیدن و نماندن
گریز
من کجایم؟
روی زمین
به رقص در امدن برگ های خشکیده ی سنگ فرش خیابان چهل و هشتم
غریبه ی اشنا
بین شما
و حالا پایان سفر
این مطلب توسط روز یکشنبه 11 مهر 1389 در ساعت 10:06 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
خیلی دلتنگم
دارم به اون دیوار فکر می کنم
دیواری که من را فقط به یاد تو میندازه
دیواری که پر بود از دست نوشته های تو
به اون احساسات لطیفت
نمی دونم کجایی
اما هر جا هستی خیلی دوست دارم
وقتی که دلم میگیره
به اخرین یادگاریت نگاه می کنم
(مادمازل کتی و چند داستان دیگر از میترا الیاتی)
وقتی به حرفات فکر می کنم گریه ام می گیره
می گفتی ارزو تو فرشته ای
خوش به حال خدا با همچین فرشته ای
تو نباید میان ما باشی
و من لبخند در حالی که بغض می کردم تنها با لبخندی پاسخت را میدادم
د.د خیلی زیاد عزیزم
خیلی زیاد
کجاست اون روز ها؟
کجاست؟
روزی که روی دیوار دلتنگی می نوشتی د.د خیلی زیاد
دوس دارم چشم هایم را ببندم و تو را در کنارم احساس کنم
درست در لحظات بی کسی
تنهایی
بی کسی
تقدیم به بهترین فرشته
این مطلب توسط روز سه شنبه 6 مهر 1389 در ساعت 10:10 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
اخر خط زندگی این نفس های اخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این اخره راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت اروم بگیرم
باید برم.باید برم
باید که بی تو بپرم
اخ که چه سنگین میزنه این نفس های اخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی
گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی
بگو اخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم
هیچی نگم
داد نزنم
لبامو رو هم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم
نفرین به عشق و عاشقی
نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سر نوشت من نوشت
نفرین به من
نفرین به تو
نفرین به عشق من وتو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
...
این مطلب توسط روز شنبه 20 شهریور 1389 در ساعت 05:35 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
به تنها ستاره ای که در اسمان تیره و تار خود نمایی می کند نگاه می کنم
همه جا در سکوت فرو رفته است
تنها صدای جیرجیرک هاست که به گوش می رسد
به کف خیابان نگاه می کنم
و به روزی فکر میکنم که از این پنجره به بیرون بپرم
ان زمان تنها صدای شیون مادر را خواهم شنید
و لبخند تو در مقابل چشمانم جانی دوباره می گیرد
چشمانم نمناک است
پنجره را می بندم
چه خیالی...چه خیالی
من جرات هیچ چیز را ندارم
میدانم
به فرداها می اندیشم
امروز با تو
دیروز بی تو
و اما فردا و فرداها چگونه اند؟
اگر دلگیر نباشم چه؟
باز هم میروی؟
به کجا همسفرم؟
به هر جا که روی اسمانش همین است
بی فروغ.بی ستاره.تیره و تار
پس بمان
با من تنها بمان
با فکرت زنده می مونم تا وقتی که نفس دارم
دنیا رو بی تو نمی خواهم
این مطلب توسط روز سه شنبه 9 شهریور 1389 در ساعت 10:34 ب.ظ نوشته شد | دلتنگی ها()
دیگه حتی صدای اروم و زیبات هم ارومم نمیکنه
دیگه هیچ چی منو اروم نمیکنه
صدایی که ارامش بخش لحظه های بی کسی بود داره ازارم میده
بس کن
هیچی نگو
دارم ذره ذره نابود میشم و هیچ کس نیس که ببینه
من احمقم میدونم
زندگی زیباست
زیبا نیست ولی من فکر می کنم زیباست
اونایی که دارن با حماقت شون زندگی می کنن زندگی رو زیبا می بینن
شاید مثل من
صدای خنده خدا میاد
گوش کن ببین می شنوی
داره به حماقت ما می خنده
حتی دیگه تو هم نمی تونی منو بفهمی
خیلی تنها شدم
دیگه هیچ کس نیست
شانه هات داره میلرزه
میدونم داری گریه می کنی
دوست ندارم بهت بگم اروم باش
چون دیگه هیچ چی مهم نیست
می فهمی؟
دیگه حتی دوس ندارم وقتی گریه می کنی نگات کنم
چون ازت دلگیرم
خیلی هم دلگیرم
می پرسی :هنوز باورم داری؟
چشای خیسم رو به تو دوختم
دیر کردی
نه!!!!!!
این مطلب توسط روز پنجشنبه 4 شهریور 1389 در ساعت 10:21 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
امدی
همین دیشب بود که امدی
دیگه خیلی دیر شده بود
خیلی
انقدر که دیگه حس کردم خودت نیستی
و شاید من خودم نبودم
خیلی وقت بود که با خاطره هایی که از خودت یادگاری گذاشته بودی خوش بودم
اما وقتی که امدی انگار زندگیمو نابود کردی
خاطره هامون رو از بین بردی
از امدنت خوشحال نشدم
چون دیر کرده بودی
با امدنت خاطره ها از بین رفت
من با تو بودن را دوست داشتم
وقتی رفتی دلتنگ شدن برای تو برام قشنگ بود
اما حالا که امدی...
به نقاشی هام نگاه کردی
همه تصویری از چشم های تو بود
لبخند زدی
پرسیدی:خیلی دلتنگم شدی؟
تنها لبخند زدم
لبخندی تلخ
این مطلب توسط روز جمعه 29 مرداد 1389 در ساعت 09:23 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تبلیغات